تبليغاتX
حرفهای یواشکی
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه بدان که من غرق گناهم هر شب

 

دستامون اگر که دورن دلامون که دور نمیشن

دل من جز با دل تو با کسی که جور نمیشه

تومی خوای مرمر قلبت آب شه با گرمای عشقم

دلت از سنگه عزیزم سنگی که صبور نمیشه

فاصله ها فاصله ها اون و به من برسونید

فاصله ها فاصله ها درد من و نمیدونید

بردن اسم تو از یاد  کاریه که خیلی سخته

دل تو نقشه یه قلبه که تو آغوشه درخته

تو دلم همیشه جاته همیشه دلم باهاته

یاد من هرجا که باشی مثل سایه پا به پاته

 فاصله ها فاصله ها اون و به من برسونید

فاصله ها فاصله ها درد من و نمیدونید

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 

 

توی یه کویر دور یه درختی خسته بود

یه درختی نا امید که دلش شکسته بود

روی اون درخت پیر یه طناب پاره بود

اون طناب داره یک عاشقه بیچاره بود

شبی ازشبای غم که هوا گرفته بود

رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود

رفت و رفت و تا که رسید

اون طناب دارو بست

به دلش گفت که باید

دیگه ازدنیا گسست

طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت

چشماشو بست و دیگه رو لبش خنده نداشت

اما پاره شد طناب تا جوون قصه مون

بدونه که حتی مرگ هم نمیشه چاره اون

چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد

طناب دارش رو کاش یک ذره محکم میبست

ناله زد از بیکسی که فقط یه چاره داشت

رنگ خودباوری رو توی خاطرش گذاشت

رفت وتا آخر عمر دست به خودکشی نزد

به شبای بیکسیش رنگ خودباوری رو زد

حالا اون تو این زمونه دیگه دل شکسته نیست

بی کسیش و پس زده فکرغم رفته نیست

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط داود  | 

           ساعت مرگ

هر کی نمیترسه بره به این آدرسی که گذاشتم تا بدونه چه وقت باید غزل خداحافظی رو بخونه

خیلی خوبه چون باعث میشه آدم توبه کنه وهر چی به ساعت مرگش نزدیک میشه مثبتر بشه

البته زیاد جدی نگیرید

ولی امتحانش ضرری نداره

http://charkhgar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 

بگذار سر بر شانه های تو بگذارم

 

برای دلتنگی هایم اشک بریزم.

 

دیروز نگاهت را ندیده ام

 

نمی دانی چگونه سر به بیابان جنون گذاشتم

 

واگر نگاهت نبود جان می دادم.

 

نگاهم کن و بگذار راز نگاهم تنها تو را زیارت کند،

 

من اسمان را نمی خواهم

 

دل دریاییت برایم کافیست.

 

چه باشکوه بوددوباره دیدنت ،

 

نفسم را بریدی،

 

ولی من عاشقانه خندیدم

 

وتو در حیرت ماندی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط داود  | 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد‌ که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود

او از همه نفرت داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود

تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند

آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش

پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟

دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت:

متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی

پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت

سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد

بعد رو بسوی دختر کرد و گفت :

بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط داود  | 

عاشقت هستم ...
نمیدانم زیبایی چشمانت و رویایی بودن لبخندت را به چه مانند کنم

 که چیزی نمی یابم که آن را با تو بسنجم ،تویی که زیباتر از رویایی برای من ،

 تویی که الهه و معبودی برای من ،


 تویی که عشق را در تو یافتم ، تویی که دنیا را در تو دیدم .


گرمی دستانت چیست که دستهایم آنها را می طلبد،

در آینه چشمانم بنگر ،چه می بینی؟


آیا می بینی که تو را می بیند ،

 صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد می زند « دوستت دارم »


روزی که چشمانم تو را دید تنها روزی بود که حکمت دیدن را دریافتم


باشد که عاشقت باشم چه با تو ،چه بی تو چرا که عاشقت هستم .
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط داود  | 

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه!
تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!
تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!
من زنده هستم! براي زندگي كردن!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط داود  | 

بيش از عشق ، عاشق تو هستم
نمی توان در واژه ها گنجاند ، احساس من را به تو
احساس من به تو ، نیرومندترین احساسی است که تا کنون داشته ام
با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم یا حتی ان را برایت بنویسم
واژه ای نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند
و گرچه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد
می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم ، آنگاه که در کنار توام ،گویی پرنده ای هستم
که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید
آنگاه که در کنار توام ، گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید
آنگاه که در کنار توام ، گویی موجی هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل می کوبد
آنگاه که در کنار توام ، گویی رنگین کمانی هستم در پس طوفان
 که سربلند ، رنگهایم را نمایان می سازم
آنگاه که در کنار توام ، گویی غرق در زیبایی ها گشته ام 
و این تنها بخش کوچکی است از احساسی شگفت انگیز که در کنار توام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط داود  | 

يك دو بيتي آينه تقديم چشمان سياه ...

 يك غزل از عاطفه در پيش آواي نگاه ...

 يك رباعي عاشقي نذر نگاه ساده ات ...

 يك ترانه حرف دل حرف دل دلداده ات ...

يك قصيده خاطره از لحظه سبز حضور ...

 يك مسمط روشني زانو زده در پيش نور ...

موج نو تا خط ساحل مي رود ...

 بي حضورت راه باطل مي رود ...

مثنوي از چشم تو معنا گرفت ...

قطره اي هم وسعت دريا گرفت ...

قطعه اي چون يوسف گم گشته ات ...

مي نگارد عاشق سر گشته ات

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط داود  | 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

 به كسي توجه نمي كنه ...

 از كسي خجالت نمي كشه ...

 مي باره و مي باره و ...

اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!!

کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط داود  |